خيلي حالم گرفته ! اخه چرا !
بدجوري قاطي كردم نميدونم چه كار كنم يه دفعه بياد و بهت بگه اين چند سال هيچ
خداحافظ و تو هم مات بموني اخه به چه دليل ؟
توي اين روزا خيلي فشار روم بوده ولي مطمئنم اين نيز بگذرد !
خيلي حالم گرفته ! اخه چرا !
بدجوري قاطي كردم نميدونم چه كار كنم يه دفعه بياد و بهت بگه اين چند سال هيچ
خداحافظ و تو هم مات بموني اخه به چه دليل ؟
توي اين روزا خيلي فشار روم بوده ولي مطمئنم اين نيز بگذرد !
دیگر نمیگویم؛ پیشتر نرو!
اینجا باتلاق است!
حالا میگردم به کشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی که حتی باتلاقهایش
وظیفهشناس و عالی نیستند.
همه چیز در معطلی است
میوهای که گل
پولی که کتاب مقدس
و مسجدی که بنگاه املاک.
ما را چه شده است؟
این یک معمای پیچیده است
همه در آرزوی کسب چیزی هستند
که من با آن جنگیدهام
و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم
در حالیکه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!
من بیدست، بیپا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دورافتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم
که تمام روزنامهها و شبکههای تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم – قربتاً الیالله -
با تلاش تحسینبرانگیز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی
با نخاع قطع شدهام
باید در صف اول باشم
و همیشه باید باشم
چون تریبون، گلدان و صندلی
باشم تا رسیدن نمایندگان بانکها
سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیونهای درجه چهار باشم
بیدست و پا بدوم، شنا کنم و …
دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین
چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند
حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستی ندارم.
اگر نه یابد نوار را من میبریدم
نشد.
وزیر این زحمت را کشید
تلویزیون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزیر به وزارتخانهاش
پیمانکاران به ویلاهایشان
و من به تختم.
من نمیدانم چه هستم
نه کیفی و نه کمی
بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتی …
به قول مرتضی؛ کلمنم!
اما این کلمن یک رأی دارد
که دست بر قضا خیلی مهم است
و همواره تلویزیون از دادنش فیلم میگیرد
خیلی جای تقدیر و تشکر دارد
اما هرگز ضمانتی نیست
شاید تغییر کنم
اینجاست که حال من مهم میشود.
شاید حالا پیمانکاران، فرشتگان شبهای شلمچه
پاسداران پل مارد
و ترکش خوردگان خرمشهرند
شاید من
حال یک اختلاسپیشه خودفروخته جاسوسم
که خودم خرمشهر را خراب کردهام
و لابد اسناد آن در یک وزارتخانه مهم موجود است
برای همین باید، همینطور باید
در دور افتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
زمان بگذرد
من پیرتر شوم
تا معلوم شود چه کارهام.
سرمایه من کلمات است
گردانم مجنون را حفظ کرد
یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید میدانم تختم
یکصد و شصت سانتیمتر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روی آن افتادهام
یکبار هم خودم را انداختم
بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم!
من یک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من میگریزند
با بهره هوشی یکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه یک دلال باغبانی میکند
و پسرم میگوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.
فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!
گمانم در این تاریکی گم شدهام
و بین خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا دیگر اسیرم نمیکنند
آه! چه کسی یک قطع نخاعی بیمصرف را اسیر میکند
و باز آه! چه کسی یک اسیر را اسیر میکند
آه و آه که از یاد بردم، من اسیرم
زندانی با اعمال شاقه
آماده برای هر افتتاح، اعلام رای
و رقصیدن به سازها و مناسبتهای گوناگون
و بیاختیار در انتخاب غذا
انتخاب رؤیاها
حتی در انشای اعترافاتم.
و شهید، شهید که چه دور است و بزرگ
با تمام داراییش؛
یک شیشه شکسته
یک قاب آلومینیومی
و سکوت گورستان
خدا را شکر، لااقل او غمی ندارد
و همیشه میخندد
و شهید که بسیار دور است از این خطوط ناخوانا
از این زبان بیسابقه نامفهوم
و این تصاویر تازه و هولناک،
خدا را شکر! لااقل او غمی ندارد
و همیشه میخندد
و بسیار خوشبخت است
زیرا او مرده است.
و من اما هر صبح آماده میشوم
برای شکنجهای تازه
در دور افتادهترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
در باغ وحشی به نام کلینیک درد
تا مواد اولیه شکنجهای تازه باشم
برای جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت یک مترو شصت سانتیام
به خاک بیندازم
اما نمیرم
درد این ستون فقرات کج
و فراق
لهم کند
اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.
" ديدم كه يه مردي ! داره وحشتناك زنشو ميزنه سرش را ميكوبه روي آسفالتها و زن بيچاره هم جيغ ميزنه يه لحظه همه نيرو و توانش را جمع كرد كه خودش را از دست اين مرد! نجات بده كه به سمت يه ماشين عبوري هولش داد و به ماشين خورد وبيهوش شد "
رسيدم به جمعيت كه جلوي اتش نشاني جمع بودند ديدم يه زن بيهوش روي دستاي يكي دونفره دارن ميبرنش توي اتش نشاني و مردم هم متفرق ميشدند. به يه تاكسي رسيدم و سوار شدم و پرسيدم چي بود ؟ كه اون حرفاي بالايي را تحويلم داد ... وقتي بهش گفتم چرا كسي نرفت جلو با خنده جوابم داد مرت... هركي ميرفت جلو فحاشي ميكرد زن! خودمه و به كسي! ربطي نداره !!!! تا مردم جمع شدند و گرفتنش و زن را هم بيهوش بردند توي آتشي نشاني ! يكي زنگ بزنه ۱۱۰ !!؟؟!!
زن خودمه !!!
به كسي ربطي نداره !؟؟؟؟
چيكار ميخواهيم بكنيم ! به كجا ميخواهيم برسيم ! تعصب! غيرت ! ازادي! حيواني! انساني!
زن سير از زندگي شايد ! مرد درگير زندگي شايد ! كي گناه داره ؟ كي گناه كاره ؟
مسلماني ! مردي !!! ؟؟. . . .
هنوز گيج اتفاقاتي هستم كه توي اين صحنه ديدم . آخه هرچي هم گناهكار باشم بايد اينقدر مظلومانه هتك حرمت بشم و مجازات ... ؟
قيصر امين پور
به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر سفر نكني، اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي و موسيقي طبيعت گوش فرا ندهي
اگر براي خودت ارزشي قائل نباشي
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري, عزت نفس را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
وقتي تمام روزها رو با نفرين به بخت بدت بگذروني و
از بارون بد شانسي ها که تمومي نداره
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر برده ي عادات و عقايدت شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر در زندگي هيچ وقت ريسک نکني ..راههاي مختلف رو امتحان نکني
ورنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر باديگران براي آموختن و گسب تجربه صحبت نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر قبل از اين که کاري رو شروع کني نسبت بهش بدبين باشي و اونو انجام ندي
اگر درباره ي چيزهايي که نمي دوني پرسش نکني
اگر به سوالاتي که جوابشون رو ميدوني پاسخ ندي
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر از شور و حرارت و هيجان
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به
درخشش واميدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوري کني
تو به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر هنگامي كه با شغلت و يا کاري که انجام ميدهي
شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگردنبال روياهايت نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت وراي مصلحتانديشي رفتار کني . . .
امروز زندگي را آغاز كن!
لازمه ي زندگي تلاش و مخاطره هست نه تنها يک نفس کشيدن ساده
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
تنها با شکيبايي و تلاش مستمر هست که ميتوني شادي رو به زندگيت بياري ..
كاش هميشه به ياد داشته باشيم از اين مدت كوتاهي كه زنده ايم لذت ببريم -
اگه نمي تونيم مثل بارون درخت نشين دل بكنيم از اين "ميهمانخانه ميهمان كش روزش تاريك"-
حتي اگه شده با ريختن كمي گلاب يا دارچين تو چاي، يك روز مرخصي گرفتن و پرداختن به فيلم و كتابهاي مورد علاقه، يه جمعه كوه نوردي سبك، ظهرها بعد ناهار يه گشتي تو پارك زدن،
از ته دل خنديدن با دوستان بي توجه به نگاههاي سرد دور و وريهايي كه ميخوان خنده رو بر لبات
بدوزن،..
فقط امروز زنده ام.
اگر اين عبارت را باور کنيم چقدر زندگي مان تغيير خواهد پذيرفت.
هنوز باورمان نيست که يکبار فرصت زيستن داريم.
انگار اين زندگي تمريني است براي تولد دوباره و زيستني از سرآغاز....
البته چه ميتوان کرد در جايي که روزمرگي در جريان است و همه به سويي ميروند،
ناخواسته و ناتوان از چرخشي هر چند کوچک
اگر فرصتي هست، .
براي ياد گرفتن، دوست داشتن، خنديدن، ابراز عشق کردن، گشتن، نوشتن و ...
آن را از دست ندهي فقط امروز زنده ام. مي دانم که مي داني
اصلا اینا به درد میخورن ؟ کسی ازشون استفاده میکنه ؟ چطوره یه چیزایی توش نوشته بشه ؟؟؟
سلام
سال نو را به همه دوستان عزيز تبريك ميگم و آرزوي سالي خوش را براي همه دارم
نوروز ۸۸ بر همه مبارك
Forget about the days
when it has been cloudy, but
don’t forget your hours in the sun
Forget about mistakes
that you can’t change now, but
don’t forget the lessons
that you’ve learned
Forget about the times
you’ve been defeated, but
don’t forget the victories you’ve won
Forget about misfortunes
you encounter, but
don’t forget the times your luck has turned
Forget about the days
when you’ve been lonely, but
don’t forget the friendly smiles you’ve seen
Forget about the plans
that didn’t seem
to work out right, but…
Don’t forget to Always Have A Dream
Keep Smiling J
كپي متن از : http://yaass.blogfa.com