تبليغاتX
بهاربرفی
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی ، پرواز را

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

 دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
 پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

 اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت


 وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس
بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش
همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد 
جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند
جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم
 چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم

..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان 
و از همه مهم تر اعتماد به نفس
 خودت را باور داشته باش

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه 1 دی1388 و ساعت 18:9 |
سلامتي:
1- آب فراوان بنوشيد.
2- مثل يک پادشاه صبحانه بخوريد، مثل يک شاهزاده ناهار و مثل يک گدا شام بخوريد..
3- از سبزيجات بيشتر استفاده کنيد تا غذاهاي فراوري شده.
4- بااين 3 تا E زندگي کنيد: Energy (انرژي)، Enthusiasm (شور و اشتياق)، Empathy (دلسوزي و همدلي).
5- از ورزش کمک بگيريد.
6- بيشتر بازي کنيد.
7- بيشتر از سال گذشته کتاب بخوانيد.
8- روزانه 10 دقيقه سکوت کنيد و به تفکر بپردازيد.
9- 7 ساعت بخوابيد.
10- هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روي کنيد و در حين پياده‌روي، لبخند بزنيد.
شخصيت:
11- زندگي خود را با هيچ کسي مقايسه نکنيد: شما نمي‌دانيد که بين آنها چه مي‌گذرد.
12- افکار منفي نداشته باشيد، در عوض انرژي خود را صرف امور مثبت کنيد.
13- بيش از حد توان خود کاري انجام ندهيد.
14- خيلي خود را جدي نگيريد.
15- انرژي خود را صرف فضولي در امور ديگران نکنيد.
16- وقتي بيدار هستيد بيشتر خيال‌پردازي کنيد.
17- حسادت يعني اتلاف وقت، شما هر چه را که بايد داشته باشيد، داريد.
18- گذشته را فراموش کنيد.. اشتباهات گذشته شريک زندگي خود را به يادش نياوريد. اين کار آرامش زمان حال شما را از بين مي‌برد.
19- زندگي کوتاه‌تر از اين است که از ديگران متنفر باشيد. نسبت به ديگران تنفر نداشته باشيد.
20- با گذشته خود رفيق باشيد تا زمان حال خود را خراب نکنيد...
21- هيچ کس مسئول خوشحال کردن شما نيست، مگر خود شما.
22- بدانيد که زندگي مدرسه‌اي مي‌ماند که بايد در آن چيزهايي بياموزيد. مشکلات قسمتي از برنامه درسي هستند و به مانند کلاس جبر مي‌باشند.
23- بيشتر بخنديد و لبخند بزنيد.
24- مجبور نيستيد که در هر بحثي برنده شويد. زماني هم مخالفت وجود دارد.
جامعه:
25- گهگاهي به خانواده و اقوام خود زنگ بزنيد.
26- هر روز يک چيز خوب به ديگران ببخشيد.
27- خطاي هر کسي را به خاطر هر چيزي ببخشيد.
28- زماني را با افراد بالاي 70 سال و زير 6 سال بگذرانيد.
29- سعي کنيد حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنيد.
30- اينکه ديگران راجع به شما چه فکري مي‌کنند، به شما مربوط نيست.
31- زمان بيماري شغل شما به کمک شما نمي‌آيد، بلکه دوستان شما به شما مدد مي‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشيد.
زندگي:
32- کارهاي مثبت انجام دهيد.
33- از هر چيز غير مفيد، زشت يا ناخوشي دوري بجوييد.
34- عشق درمان‌گر هر چيزي است.
35- هر موقعيتي چه خوب يا بد، گذرا است.
36- مهم نيست که چه احساسي داريد، بايد به پا خيزيد، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پيدا کنيد.
37- حتي بهترين هم مي‌آيد.
38- همين که صبح از خواب بيدار مي‌شويد، بايد از هستي تان شاكر باشيد.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراين خوشحال باشيد.
آخرين اما نه کم‌اهميت‌ترين:
40- لطفا اين موارد را به هر کسي که دوست داريد، سفارش کنید

+ نوشته شده توسط علی در شنبه 28 آذر1388 و ساعت 18:4 |
 
سالها پيش '' در كشور آلمان '' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند '' ببر كوچكي در جنگل '' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد '' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد '' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك '' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام '' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق '' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.زن '' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود '' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه '' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود '' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.دوري از ببر'' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت '' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري '' با ببرش وداع كرد.بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد '' وقتي زن '' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند '' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم '' عشق من '' من بر گشتم '' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود '' چقدر دوريت سخت بود '' اما حالا من برگشتم '' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز '' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.ناگهان '' صداي فريادهاي نگهبان قفس '' فضا را پر كرد:نه '' بيا بيرون '' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي '' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي '' ميان آغوش پر محبت زن '' مثل يك بچه گربه '' رام و آرام بود.اگرچه '' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود '' نمي فهميد '' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.براي هديه كردن محبت '' يك دل ساده و صميمي كافي است '' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني '' چشم گير است.محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش '' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر '' شيرين و ارزشمند گردد.در كورترين گره ها '' تاريك ترين نقطه ها '' مسدود ترين راه ها '' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست '' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !
+ نوشته شده توسط علی در شنبه 21 آذر1388 و ساعت 11:16 |

عيد سعيد قربان و عيد سعيد غدير خم را به همه تبريك ميگم 

 

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 11 آذر1388 و ساعت 20:16 |

 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

+ نوشته شده توسط علی در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 11:22 |
سلام

خيلي حالم گرفته ! اخه چرا !

بدجوري قاطي كردم نميدونم چه كار كنم يه دفعه بياد و بهت بگه اين چند سال هيچ

خداحافظ و تو هم مات بموني اخه به چه دليل ؟

توي اين روزا خيلي فشار روم بوده ولي مطمئنم اين نيز بگذرد !

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 19:8 |
شعر محمدحسین جعفریان که در قالب نو سروده شده است، «عاشقانه‌های یک کلمن!» نام دارد.
این شعر را کامل بخونید.ارزشش رو داره….

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!
اینجا باتلاق است!
حالا می‌گردم به کشف باتلاقی تواناتر
در اینهمه خردی که حتی باتلاق‌هایش
وظیفه‌شناس و عالی نیستند.

همه‌ چیز در معطلی است
میوه‌ای که گل
پولی که کتاب مقدس
و مسجدی که بنگاه املاک.

ما را چه شده است؟
این یک معمای پیچیده است
همه در آرزوی کسب چیزی هستند
که من با آن جنگیده‌ام
و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم
در حالیکه دست و پا ندارم
گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم
و به گمان آنها حتی شعور
در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم
که تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی
حتی رفقای دیروزم – قربتاً الی‌الله -
با تلاش تحسین‌برانگیز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی
با نخاع قطع شده‌‌ام
باید در صف اول باشم
و همیشه باید باشم
چون تریبون، گلدان و صندلی
باشم تا رسیدن نمایندگان بانک‌ها
سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظیفه دارم قهرمان همیشگی فدراسیون‌های درجه چهار باشم
بی‌دست و پا بدوم، شنا کنم و …
دفاع از غرور ملی-اسلامی در تمام میادین
چون گذشته که با یازده تیر و ترکش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا یک پیمانکار آن پل را بازسازی کرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستی ندارم.
اگر نه یابد نوار را من می‌بریدم
نشد.
وزیر این زحمت را کشید
تلویزیون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزیر به وزارتخانه‌اش
پیمانکاران به ویلاهایشان
و من به تختم.

من نمی‌دانم چه هستم
نه کیفی و نه کمی
بی دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتی …
به قول مرتضی؛ کلمنم!
اما این کلمن یک رأی دارد
که دست بر قضا خیلی مهم است
و همواره تلویزیون از دادنش فیلم می‌گیرد
خیلی جای تقدیر و تشکر دارد
اما هرگز ضمانتی نیست
شاید تغییر کنم
اینجاست که حال من مهم می‌شود.

شاید حالا پیمانکاران، فرشتگان شب‌های شلمچه
پاسداران پل مارد
و ترکش خوردگان خرمشهرند
شاید من
حال یک اختلاس‌پیشه خودفروخته جاسوسم
که خودم خرمشهر را خراب کرده‌ام
و لابد اسناد آن در یک وزارتخانه مهم موجود است
برای همین باید، همین‌طور باید
در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاقترین بیمارستان
زمان بگذرد
من پیرتر شوم
تا معلوم شود چه کاره‌ام.

سرمایه من کلمات است
گردانم مجنون را حفظ کرد
یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید می‌دانم تختم
یکصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روی آن افتاده‌ام
یکبار هم خودم را انداختم
بنا بود برای افتتاح یک رستوران ببرندم!

من یک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند
با بهره‌ هوشی یکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه یک دلال باغبانی می‌کند
و پسرم می‌گوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

فرو بریزید ای منورهای رنگارنگ!
گمانم در این تاریکی گم شده‌ام
و بین خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا دیگر اسیرم نمی‌کنند
آه! چه کسی یک قطع نخاعی بی‌مصرف را اسیر می‌کند
و باز آه! چه کسی یک اسیر را اسیر می‌کند
آه و آه که از یاد بردم، من اسیرم
زندانی با اعمال شاقه
آماده برای هر افتتاح، اعلام رای
و رقصیدن به سازها و مناسبت‌های گوناگون
و بی‌اختیار در انتخاب غذا
انتخاب رؤیاها
حتی در انشای اعترافاتم.
و شهید، شهید که چه دور است و بزرگ
با تمام داراییش؛
یک شیشه شکسته
یک قاب آلومینیومی
و سکوت گورستان
خدا را شکر، لااقل او غمی ندارد
و همیشه می‌خندد
و شهید که بسیار دور است از این خطوط ناخوانا
از این زبان بی‌سابقه نامفهوم
و این تصاویر تازه و هولناک،
خدا را شکر! لااقل او غمی ندارد
و همیشه می‌خندد
و بسیار خوشبخت است
زیرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده می‌شوم
برای شکنجه‌ای تازه
در دور افتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان
در باغ وحشی به نام کلینیک درد
تا مواد اولیه شکنجه‌ای تازه باشم
برای جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت یک مترو شصت سانتی‌ام
به خاک بیندازم
اما نمیرم
درد این ستون فقرات کج
و فراق
لهم کند
اما همچنان شهیدی زنده باقی بمانم.

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه 23 شهریور1388 و ساعت 17:56 |
يهو ديدم ماشينها ايستادند  و همه ملت به سمت كنار خيابون ميدوند . هوا گرم بود و افتاب هم صاف تو فرق سر آدم ميخورد. سر تا پا عرق كرده بودم . با ناراحتي رفتم سمت مردم كه بگم اخه اينهمه تاكسي و سواري اينجا چرا جمعن و چرا يكي نمياد منو !!! برسونه ...

" ديدم كه يه مردي ! داره وحشتناك زنشو ميزنه سرش را ميكوبه روي آسفالتها و زن بيچاره هم جيغ ميزنه يه لحظه همه نيرو و توانش را جمع كرد كه خودش را از دست اين مرد! نجات بده كه به سمت يه ماشين عبوري هولش داد و به ماشين خورد وبيهوش شد "

رسيدم به جمعيت كه جلوي اتش نشاني جمع بودند ديدم يه زن بيهوش روي دستاي يكي دونفره دارن ميبرنش توي اتش نشاني و مردم هم متفرق ميشدند. به يه تاكسي رسيدم و سوار شدم و پرسيدم چي بود ؟ كه اون حرفاي بالايي را تحويلم داد ... وقتي بهش گفتم چرا كسي نرفت جلو با خنده جوابم داد مرت... هركي ميرفت جلو فحاشي ميكرد زن! خودمه و به كسي! ربطي نداره !!!! تا مردم جمع شدند و گرفتنش و زن را هم بيهوش بردند توي آتشي نشاني ! يكي زنگ بزنه ۱۱۰   !!؟؟!!

زن خودمه !!!  

به كسي ربطي نداره !؟؟؟؟

چيكار ميخواهيم بكنيم ! به كجا ميخواهيم برسيم ! تعصب! غيرت ! ازادي! حيواني! انساني!

زن سير از زندگي شايد !  مرد درگير زندگي شايد ! كي گناه داره ؟ كي گناه كاره ؟

مسلماني ! مردي !!! ؟؟. . . .

هنوز گيج اتفاقاتي هستم كه توي اين صحنه ديدم . آخه هرچي هم گناهكار باشم بايد اينقدر مظلومانه هتك حرمت بشم و مجازات ... ؟

+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 17:22 |
مردي تخم عقابي يافت و آن را در آشيانه ي يک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه هاي ديگر از تخم بيرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگيش همان کارهاي را مي کرد که جوجه ها مي کردند، چون تصور مي کرد که او نيز جوجه مرغي بيش نيست!!! او براي پيدا کردن کرم و حشره روي زمين را با ناخن مي کند، قدقد مي کرد و صداي مرغان کرچ را در مي آورد. بال هاي خود را بر هم مي زد و چند قدمي در هوا مي پريد.
سال ها بدينسان گذشت و عقاب بسيار پير شد. روزي عقاب بالاي سر خود، در گودي آسمان بي ابر، پرنده ي با شکوهي ديد که با وقار هر چه تمام تر در ميان جريان پر تلاطم باد، بي آن که حتي حرکتي به بال هاي طلائيش دهد، در حال پرواز است. او با بيم و وحشت به آن نگريست و از مرغ کنار دستي اش پرسيد : (( اون کيه؟ )) همسايه اش پاسخ داد : اون يه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمين؛ ما جوجه هستيم
و بدينسان بود که عقاب جوجه زيست و جوجه مرد؛ چون فکر مي کرد که جوجه است
آنتوني دو ملو
Anthony De Mello
.............
.باور کنيد باور کنيد نيروي آدمي، بي کران است.
باور کنيد هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست
باور کنيد که از عشق آفريده شده ايد، پس عشق را بيافرينيد..
باور کنيد خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود، ولي بندگان او چرا!
باور کنيد لايق بودن هستيد.
باور کنيد که اکنون مهم ترين لحظه است.
باور کنيد که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنيد که شما هم مي توانيد.
و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد، تا زندگي شما را باور کند!
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه 12 مرداد1388 و ساعت 10:46 |
خسته ام از اين کوير، اين کوير کور و پير
اين هبوط بي دليل اين سقوط ناگذير
آسمان بي هدف، بادهاي بي طرف
ابرهاي سربه راه، بيدهاي سربه زير
اي نظاره شگفت اي نگاه ناگهان
اي هماره در نظر اي هنوز بي نظير
آيه آيه ات صريح سوره سوره ات فصيح
مثل خطي از هبوط مثل سطري از کوير
مثل شعر ناگهان مثل گريه بي امان
مثل لحظه هاي وحي، اجتناب ناپذير
اي مسافر غريب، در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم با تو در همين مسير
از کوير سوت و کور تا مرا صدا زدي
ديدمت ولي چه دور ديدمت ولي چه دير
اين تويي در آن طرف پشت ميله ها رها
اين منم در اين طرف پشت ميله ها اسير
دست خسته مرا مثل کودکي بگير
با خودت مرا ببر، خسته ام از اين کوير

قيصر امين پور

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 7 مرداد1388 و ساعت 18:31 |